شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

187

نفثة المصدور ( فارسى )

آنگاه مفارقت او كردم و بر صوب حانى راندم ، كه اخبار متواتر بود كه أعلام سلطانى در حدود جبخچور « 1 » است . پيش از مغرب بديهى كه آن را مغاره گويند نزول كرديم تا چهارپايان عليق خوردند ، آنگه در شب شوم خواب غلبه كرد ، در خواب ديدم كه سر در دامن‌ام ، و مو و ريش از سر و رو رفته است ، گوئيا سوخته‌اند . پس هم در خواب تعبير كردم و گفتم : سر سلطانست ، گوئيا معدوم شود ؛ و ريش بحرمت و حرم تعلّق دارد ، شايد كه كنيزان من اسير شوند ؛ و موى سر مالست ، شايد كه تلف شود . از ترس بيدار شدم و رحلت كردم ، و در آن شب از استيلاء كمد با كسى سخن نگفتم . چون بحانى رسيدم أثقال لشكر و زنان در آن واديها نزول كرده بودند . خبر شنيدم كه سلطان بجبخچور « 1 » در كمين است ، و خبر وصول تاتار شنيده است ، كه گو كه بچكم ، كه اميرى از امراى تاتار بود ، با هزارهء خود از ايشان مفارقت كرده است و بسلطان پيوسته ، و گفته كه : ايشان اسپان را نعل بستند و قصد او دارند . پس گفته بود كه : غارت را در راه بگذارند ، و خود كمين كنند ، و چون ايشان بطعمه مشغول شوند بريشان زنند ، و كاسات حمام بر دست انتقام در كامشان ريزد . و اين نصيحت بغايت پسنديده بود . سلطان اوترخان را كه از طرف مادر قرابت داشت ، و گمان مىبرد كه نيك‌خواه شجاعيست ، بىآنكه امتحان كند يا برهان بر اين معنى قايم باشد ، با چهار هزار ترك پيش فرستاد ، و فرمود كه : چون تاتار پيدا شود او خود را بكشد تا ايشان را بمرابض آجال آرد . او بازگشت و خبر داد كه تاتار از حدود منازجرد « 2 » بازگشت . از غايت جبن و خور چنين دروغى فرابافت ،

--> ( 1 ) - در « سيرة جلال الدين » طبع حافظ احمد حمدى ص 374 و 375 و « معجم البلدان » ج 3 ص 49 : جبل جور . ( 2 ) - رك : ص 38 س 13 از متن كتاب حاضر .